آتش زبانه می‌کشید.

آبی جوشان و متعفن آورده بودند تا برای رفع تشنگی از آن استفاده کنند، وقتی آن‌را مقابل صورت می‌آوردند پوست و گوشت صورتشان در آن می‌ریخت اما از شدت تشنگی آن‌را می‌خوردند.

حتی نگاه به آن‌ها نیز قابل تحمل نبود.

ناله‌ها و ضجه‌ها فایده‌ای نداشت، باز هم گوشت و پوست بود که روی بدن آن‌ها روییده می‌شد و باز هم عذاب و آتش و آب جوشان متعفن.

تنها درخواستشان مرگ بود که از این عذاب و دردها راحت شوند، اما خبر نداشتند که مرگ هم مرده بود و دیگر وجودی نداشت.

ادامه متن در ادامه مطلب...

 

 

 

آتش زبانه می‌کشید.

آبی جوشان و متعفن آورده بودند تا برای رفع تشنگی از آن استفاده کنند، وقتی آن‌را مقابل صورت می‌آوردند پوست و گوشت صورتشان در آن می‌ریخت اما از شدت تشنگی آن‌را می‌خوردند.

حتی نگاه به آن‌ها نیز قابل تحمل نبود.

ناله‌ها و ضجه‌ها فایده‌ای نداشت، باز هم گوشت و پوست بود که روی بدن آن‌ها روییده می‌شد و باز هم عذاب و آتش و آب جوشان متعفن.

تنها درخواستشان مرگ بود که از این عذاب و دردها راحت شوند، اما خبر نداشتند که مرگ هم مرده بود و دیگر وجودی نداشت.

..........

بهشتیان در باغ‌هایی خوش آب و هوا بودند، اصلاً باور نمی‌کردند این همه نعمت برای آن‌ها باشد.

هر چه می‌خواستند و اراده می‌کردند در چشم به هم زدنی برایشان آماده می‌شد.

انواع غذاها، میوه ها، نوشیدنی‌ها و ، غلامان گردا گرد آنان در حال پذیرایی بودند.

اصلاً خستگی، کسالت، غم و اندوه معنایی نداشت.

تازه قرار بود تا ابد در این ناز و نعمت باشند، چه کیفی می‌کردند .

بهشتیان لحظه‌ای نگاه به پایین انداختند، وضع بد جهنمیان قابل تحمل نبود.

نگاهی به هم کردند و گفتند:

یعنی این همه عذاب برای چه گناهی است؟!

یکی از آن‌ها گفت:

من که هر چه فکر می‌کنم این عذاب بزرگ برای چه گناهی می‌تواند باشد چیزی به ذهنم نمی‌رسد، آیا می‌توانیم از خودشان بپرسیم؟!

دیگری که چهره شادابی داشت، گفت:

اگر هم اجازه سؤال کردن از آن‌ها به ما داده شود، آن‌ها که در این وضعیت توان حرف زدن ندارند.

مگر نمی‌بینید چه ضجه‌هایی می‌زنند و چه دردی می‌کشند.

دیگری گفت:

خدا که ما را خیلی دوست دارد، تا حالا هم هر چه خواسته‌ایم به ما عنایت کرده، حالا هم از خدا درخواست می‌كنیم که به آن‌ها اجازه دهد که جواب ما را بدهند.

یک دفعه یکی از بهشتیها با حالت تعجب به یکی از جهنمی‌ها اشاره کرد و گفت:

من او را می‌شناسم، با هم در یک مدرسه و محل بودیم، اما چرا جایش این جاست نمی‌دانم؟

بی‌اختیار رو به او کرد و گفت:

چرا اهل جهنم شدید؟ چرا این گونه عذاب می‌شوید؟ مگر چه گناه بزرگی انجام داده‌اید؟

این‌جا بود که، او و چند نفر از جهنمی‌ها سرشان را از آتش بیرون آوردند و با درد و زحمت فراوانی گفتند:

ما اهل نماز نبودیم.

هر چه درخواست می‌کنیم که ما را به دنیا برگردانند تا نمازی بخوانیم قبول نمی‌شود.

 

منبع:پایگاه جمع تسبیح    tasbeh.mihanblog.com

 کتاب پر پرواز/ ۸۸

 

 

 




برچسب ها :
عواقب ترک نماز ,  ترک نماز ,  داستان عواقب ترک نماز , 

موضوع :
ترک نماز ,  داستان نماز ,